|
خانه خاکستری
|
||
ما توی لفافه بودیم. فرمان خیلی سرتق بود و به سختی نگهش داشته بودم. از سوراخ دستور زبان نگاه کردم دیدم یک بادبادک هستم که روی سیم برق کنار اتوبان گیر افتاده ام و دنباله ام هنوز دارد باد را سرگرم می کند و هیچ هم عین خیالش نیست. روحیه خسته و بی رمق حالا دیگر روی صندلی ولو شده بود. سربازها بدون هیچ ترسی خودشان را به باد سپرده و هر کدام به قسمتی از ماشین آویزان شده بودند و باد هی تکانشان می داد. خب من دوست نداشتم توی عروسی کسی را از خودم برنجانم. این طرف بازار در میان روبان های رنگ و وارنگ یکی از سرباز ها خیلی چاق بود. یک خرس آهنربایی که به یخچال مان چسبانده بودیم. از بس نمی توانست حرکت کند آن را به عنوان یک مکتب معرفی کرد و همچنان بدون هیچ تحرکی فقط زبانش را به کار انداخته بود و از مکتب جهانی اش دفاع می کرد. به حدی که خودش هم یادش رفت که به دلیل ناتوانی در حرکت این کار را کرده است. مکتب بی حرکتی را با تمام وجودش دوست می داشت و به آن ایمان کامل داشت انگار... روحیه گاهی ناله ای از روی خستگی می کرد اما انگار می خواست چیزی به من بفهماند. نمی دانم چرا نمی خواستم بفهمم. شاید در آن موقعیت اینجوری بودم. بعضی وقت ها یک لجبازی عجیب را با خودم به اشتراک می گذارم مبنی بر اینکه نفهمم.
خیلی دویدم. نه به کنایه بلکه به سختی. با سرعت سه هزار فریم در ثانیه. می بینی؟! هرچه رقم را بالاتر می برم سرعتم کند تر می شود. قربان همان بیست و چهار فریم سینمایی خودمان، یا حتی بیست و پنج فریم فرزند نا مشروعش تی وی. دیگر حال ناله کردن هم ندارم. حتی توان گفتن یک آه خستگی. تابستان داغ در حال به روز رسانی است. در آرزوی نزدیک شدن پائیز و رسیدن تکه ابری حتی بی باران بودیم که هرم نفس بیمار از مذاب ته دلش برخاست. باید تابستان را دوباره مرور کنیم در حالی که جان من به نوک انگشتان پاهایم رسیده و یک تماس حتی بی باسخ تمامش خواهد کرد. نگران تماس بی پاسخ نیستم. روحیه همچنان ابلهانه دارد با لاک ناخن شصت پای راستش ور می رود. تمام شدن هم آرزویی است که برآورده نمی شود. نگران دختر شیرین حرکات پایین بلوار قیطریه ام که قرار است از این پس نقش زندگی اش را روی ویلچر فیلم نامه ام بازی کند. مدتی است که دارد روی کاغذ های یادداشتم انتظار می کشد و من فرصت ندارم این فرمان لعنتی را رها کنم و این پیچ بی صاحب هم تمام نمی شود چرا؟ من که مدت هاست وقت دلتنگی ندارم اما دلم تنگ شده. برای بیمار گر گرفته ی دل ریش که چشم به راه من است و هیچ نمی گوید اما چشمان سرخش پر از هیاهواست. برای مچ پاهایی که در فصل آخر فیلمنانه ام آرزوی احساس خستگی اش را هیچ گوشی نخواهد شنید. تابستان زورش را دوچندان کرده و مذاب رود وردآورد بالا آمده تا زیر پایمان. کف پایم می سوزد اما نای برداشتنش را ندارم. دخترک از لای خط خطی هایم با حسرت به مچ پایم نگاه می کند. یکی از سربازهای صورت کبود زخمی گوشه ای کنار تپه تکیه داده بود به کپه ای خاک و زمزمه می کرد " تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم".
هچنان که دارم قوس پیچ را ذره ذره هجی می کنم دارم یاد می گیرم با کرم های ایوب سازگار شوم، رنج آور است اما شاید اگر کمی کارآموزی کنم خرده خرده مزه اش دهانم را آشنا کند. درست مثل نوشابه عصاره ی مالت که دوستش دارم.
باید یاد بگیرم کرم های ایوب را تیمار کنم و هر گاه یکی از آنها بر زمین افتاد بردارم و سر جایش بگذارم.
بزودی میام
---------------------------------------------------------------------------
حسن قاضيمرادي
.... رنگ شرم، سرخ است؛ رنگ خشم و عصيان. در تجربهي حس شرم، سرخي حاصل خشم به خود و در پي آن، تمايل به عصيان عليه خود است؛ خود "چه به مثابهي يك فرد، و چه يك گروه، يا سازمان، يا طبقه و يا يك ملت. از همين رو چه كمياب مينمايد اين سرخي! آن هم براي ما ايرانيان كه چه بسيار از نگريستن به خود و نقد خود گريزانيم و بنابراين چه اندك سرخ ميشويم".
*کتابهای قاضی مرادی در تحلیل ما ایرانی ها خواندی هستند
ای خضر کجایی که برای این دختر هشت ساله توجیهی عرفانی بیاوری
دختر با روحی آزرده تر از چشمان کبودش در حالی که روی تخت کهنه ی بیمارستان پتوی کهنه ای را روی خودش کشیده بود تا روی سر، که از همه ی خلق رو برگرداند و به هیچ خودش فرو رود، لحظه ای پتو را از صورتش کنار زد و سرش را به سمت دوربین برگرداند و با صدایی گریان و خش دار و شاکی گفت؛
آقا چی می خوای ی ی ی ی ی ی
دوربین نه برای یافتن مرحم بود
که برای پر کردن چند دقیقه ی آنتن
و اما بعد هم من هم دوربین هم دکتر و هم شما
فراموش می کنیم
|
|