تبليغاتX
خانه خاکستری
 
خانه خاکستری
 
 
 

                                                         

                                                           روحیه برای بیمار                                              ۳                                         

 

قرار نبود شب بمانیم. بیمار روحیه می خواست تا دوام بیاورد.همین. اراده بر رفتن بود و تنها اراده حکم می کرد. نه اینکه آسان باشد نه. اما تنها راه پیش رو همین بود. رفتن. درخت کهنسال وردآورد از اینکه هزار سال دیگر هم بی آنکه به من فکر کند می توانست بلند و سنگین و سخت بماند هیچ احساس غرور نمی کرد. حتی تکان هم نمی خورد. سخت دلواپس بودم.

پل در حال فرو ریختن بود. خیلی چیزها جا گذاشته بودم. همینطور که به سمت بالا کمانه می کردیم همه چیز موج برمی داشت. مثل پیراهن سفیدی بودم که روی بند رخت بند نمی شد و باد ویرانگر زیر و رویش می کرد. احساس پرواز و مچالگی در هم آمیخته بود.

روحیه گفت: " حتما باید می آمدم؟"

باد ویرانگر که انگار از در مخالفت درآمده بود درخت بلند را به سمت ما خم می کرد و ما به پشت قوس برمی داشتیم و سربالایی مثل موج بزرگ بر سرمان آوار می شد.

با اشاره ی سر گفتم بله.

می دانست خلقم تنگ شده. با این حال به طرزی رندانه دستهایم را باز کرده بودم تا باد مخالف نا خواسته در آستینهای پیراهن سفید بپیچد و بازوانش را برای آغوشی گرم باز کند.

روحیه گفت: "دوستم نداری؟

سرم را بین دستهایم گرفتم و نشستم روی تخته سنگی کنار ماهیگیرانی که هیچ نمی گفتند. پاهایم تا مچ در مذاب زرد و سرخ نشسته بودند اما سرم داغ تر بود.

 

پل در حال فرو ریختن بود و هیچکس نگران گربه ی صبا نبود. پنج بچه گربه از تپه ی صبا تا زیر پل وردآورد کش آمده بودند. یکی از آنها شبیه لیوان یک بار مصرف شیر بود که تا کمر در خاک فرو رفته باشد.یکی دیگر شبیه برگ چنار و آن یکی هم شبیه یک برگ چنار دیگر. آن دو تا هم نبودند. بیچاره گربه ی صبا. روبروی لبخندی مزورانه نشسته بود و برای رخوت لباس زیرش به اندازه ی رگبار یک کالیبر پنجاه نفسش در نوسان بود. آبرویش را به همه جا مخابره کرده بودیم. چرا چشمها اینقدر حرف می زنند؟

 

حالم چگونه بود؟ می فهمی نه؟!

 به هر حال من رفته بودم.

بیمار در هیچ به سر می برد. هر آنچه می نوشید حرارت بود وبس. در غروبی تابستانی هیچ بستنی فروشی سراغش را نمی گرفت. کاش آنجا قیطریه بود و من هم بودم و دریا هم. اما نبود و نبودیم.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:31  توسط صدرا.ج  | 
                                  

                                           روحیه برای بیمار                                         ۲

 

 

چه بگویم!

مشکل فقط این نبود.بیست و پنج کیلومتر پیش تر پشت سرم دریا را جا گذاشته بودم.دریا لبالب از حسرت و نا کامی بود. به قدری متلاطم که فریادش تا سیصد و شصت و پنج سال پیش آمده بود. و چنان مصمم که حماقتش برایم دوست داشتنی ترین حماقت تمام سالهای عمرم بود که می دیدم. انگار بیست سالی از خودش بزرگتر بود. بیهوده سرش را به صخره ها می کوبید. میان او و کویر کوهی سترک و بی احساس زندگی می کند که حتی از سر به دیوار کوبیدنش لذت نمی برد اما همچون درخت وردآورد هیچ کوتاه نمی آید.پدر بر فراز قله ایستاده بود و نماز می خواند. دریا هم در حالی که مواظب بود تا فرشته ها از خواب بیدار نشوند از روی ندانم کاری تمام پله ها را روی هم تا کرد و به سمساری سر کوچه بخشید.

تلخکامی یعنی چه؟!

وقتی نگاهش می کردم چشمانش همه موج بود. موجی سست کننده که احساس را از سینه ام تا سر انگشتان پاهایم می برد. دریا شبیه خورشید بود. مخصوصا وقتی که خورشید نماز مغرب می خواند. چرا من دریا را جا گذاشته بودم؟!

 

من نمونه ی کامل استیصال بودم.

تب دریا بیش از حرارت برخاسته از مذاب سینه ی بیمار بود. لب دریا همیشه خشک بود.

تب علامت خوبی نبود اما علامت حیات که بود. و تنها یک مجنون ممکن است دلیل زنده بودنش تب باشد. حال دریا وخیم بود وخیم.

چه باید می کردم؟!

زمستان در راه است. انگار که پاییز را دور زده باشیم. برگریزان درخت وردآورد از دستمان رفته بود. حال آن بیل بازنشسته را داشتم که از فرط کهولت انگشتش آنقدر جان نداشت تا کلید حساس آسانسور را تحریک کند. چه بر سرم آمده بود؟! می بینی؟ من با این حالم برای بیمار روحیه می بردم. دلم آدامس می خواست و روحیه تنها آدامس آن سالها را می جوید. این غروب چقدر کش آمده است.

دیگ سرخ خورشید همچنان می جوشید و بیمار بر بالین موج اف ام نشسته بود و در حالی که گلویش از حرارت می سوخت صندل رسوایی را به دختر همسایه قرض می داد. من هیچ ابایی ندارم از باز گفتن این ماجرای افشا کننده حتی اگر حیرت هیچکش را برنیانگیزد. روحیه به راست گفتاری من ایمان دارد. می گفت" تو صادق ترین بیل تمام تاریخی. نه، برج میلاد نیستی." البته با اینکه از ته دل می گفت کمی هم لاف می زد. چون خودش تمام تاریخ راکه به یاد نداشت.

افق سربی پشت سرم یاد آور نوشابه های سربی قیطریه بود. گاهی وقتها برای تنوع جلوی سوپر مارکت قیطریه می ایستادیم و می نوشیدیم. سرب سرد. بیشتر وقتها هنوز نوشابه مان تمام نشده بود دوباره سر می رسیدیم و نوشابه می خریدیم و سر می کشیدیم. آنقدر جلوی خودمان پارک می کردیم که سر تا سر قیطریه جای پارک پیدا نمی شد. چقدر تنها بودیم! فروشنده جعبه های خالی را جلوی مغازه کنار خیابان روی هم می چید و هی شماره می گرفت و هی سفارش می داد و هی می نوشیدیم.

از قیطریه تا وردآورد دوطرف بلوار را درخت کاشته بودند. روی درختها گله گله کلاغ نشسته بود. اصلا درختها را برای کلاغها کاشته بودند. اگر درختی در کار نبود کلاغها مجبور بودند روی زمین بنشینند و این در شان هیچکس نبود. کلاغ روی درخت مثل آدم روی تخت است و جای قدر دانی دارد.

وردآورد چقدر سنگین بود. سربازها هنوز مثل یک عکس واقعی زمان جنگ ایستاده بودند. دو نفر جلوتر از همه، یکی کمی عقب ترو سه نفر در سمت راست آنها چند قدم عقب تر و لشگری تا آن دورها که در هوای سربی افق شرق ورد آورد گم می شدند. همینطور که تب بیمار بیشتر می شد سر و صورت آنها هم کبودتر می شد. لبها و گونه ها بیشتر سیاه بود. همچنان که روحیه از روی دلسوزی برایشان سر تکان می داد آنها از حال بیمار می پرسیدند و این چیزی فراتر از نگرانی بود.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:25  توسط صدرا.ج  | 

 

 

                                                          روحیه برای بیمار

 

 

وقتی راه افتادیم هنوز غروب نشده بود. خیلی دور خودمان چرخیدیم. همه جا را غبار گرفته بود. مذاب خورشید از غروب سرخ دور دست همینطور در انتهای جاده سرازیر می شد و تا پیش پایمان می آمد. یک رود سرخ. او با من حرف می زد بی نگاهی به من. اما صدای غرش توپها نمی گذاشت حرفهایش را بشنوم. من هیچ تصمیمی نداشتم. جنگ سختی در اطرافمان داشت شکل می گرفت و همه چیز کمانه می کرد و امواج مذاب از جاده بیرونمان می انداخت. فکر کن! من با این حالم داشتم برای بیمار روحیه می بردم. سربازان مرتب رژه می رفتند و هیچ عین خیالشان نبود که تا زانو در مذاب هستند. یکهو دلم آدامس خواست. آدامس فقط یکی بود و او داشت می جویدش. از صبح زنده زنده چال شده بودم بی آنکه حتی یک کلمه بگویم. بی آنکه حتی یک آدامس جویده باشم. همینطور که صدای توپها و زنجیر تانکها بیشتر می شد او هم بیشتر داد می زد و من هی تمام این صداها را کمتر و کمتر می شنیدم. همه ی جهان در جنگ و آتش و صدا های مهیب فرو رفته بود و من داشتم برای بیمار روحیه می بردم. قرار نبود شب بمانیم. برای بر گشتن می رفتیم. چون اگر نمی رفتیم که نمی توانستیم برگردیم. نمی دانم چرا بیمار رفته بود آنجا، هیچ کاری نداشت انگار. شاید رفته بود تا من برایش روحیه ببرم. سی صد و شصت و پنج سال پیش بود. معروف بود به: "جنگ سی صد و شصت و پنج سال پیش".

تازه به میانه راه رسیده بودیم و هنوز اواسط تابستان بود. مردمی را دیدم که چادرهای رنگارنگ تفریحی را کنار رود مذاب بر پا کرده بودند و با پاچه های بالازده در انتظار صید ماهی وقت می گذراندند و هیچ توجهی به لشگر در حال عبور از رودخانه ی سرخ که از سر و کولشان رد می شد نداشتند.

در تمام این مدت به یک چیز فکر می کردم و آن این بود که چرا سربالایی وردآورد این همه سنگین بود که من مثل یک تنبل هستم در حال بالا رفتن از درختی تنومند و کهنسال و بلند. آنقدر بلند که سر به آسمان کشیده بود و هر آن احساس می کردم دارم می افتم و زیر پایم یک چاه عمیق است که از آنطرف زمین سر در می آورد و اگر بیافتم  در آسمان لایتناهی زیرین شهاب سنگی خواهم شد که در فضای سرد و ساکت آرامشی ابدی خواهم یافت و تا بی زمانهای دور بی هیچ کوششی تنها نظاره گری سرد خواهم بود که داغ ترین قهوه دنیا هم گرمم نخواهد کرد. می بینی؟

روحیه داد زد که با تو هستم! مگر به حرفهایم گوش نمی دهی؟ خاک بر سر بی عرضه ات با این هیکل دراز و بی قواره که مثل یک بیل بازنشسته در خاک مزرعه فرو رفته ای و تا آسمان قد کشیده ای که انگار برج میلاد هستی. خندیدم و دلم آدامس خواست اما آدامس فقط یکی بود و آن هم روحیه داشت می جویدش.

زمستان در راه بود و ما هنوز بیست و پنج کیلومتر رفته بودیم. ارابه های جنگی با شتاب و سر و صدا در حال جابجایی بودند و ماهیگیرها همچنان آرام در انتظار تکان بند قلاب. بیمار تب داشت و تب علامت خوبی نبود. دستهای روحیه یخ بود و یخ را برای روحیه بیمار می بردم. وقتی خودم را نگاه کردم خیلی دور بودم. انگار دوربین شکاری را از آن سرش نگاه کنی تا به طور لذت بخشی همه چیز را دور دور ببینی. اما من خیلی دور بودم. به اندازه ای که تمام سربازها و ماهیگیرها و حتی خود بیمار نگرانم شده بودند. یعنی ممکن بود تا سیصد و شصت و پنج سال دیگر هم نرسم. شاید هم هیچوقت. اما بیمار تب داشت و باید میرفتم.باید.

زمستان در راه بود و نگرانیم داشت بیشتر می شد. اینکه اگر رود مذاب سرخ سرد شود و هیچ قلابی بیرون نیاید و ماهیگیرها نتوانند سرمای طاقت فرسا را دوام بیاورند و من برای سوگواری هزاران سرباز منجمد که خیل عظیمی از آنها در همین رود  تبدیل به مجسمه های سنگی شوند بمانم و ناچار شوم تا چهلم آنها که ممکن بود سیصد وشصت و پنج سال طول بکشد صبر کنم.

بیمار تب داشت و تب علامت خوبی نبود. خیلی بی خواب شده بودم. چرا این همه نگران بودم؟ من دور بودم و بیمار هیچ حال خوشی نداشت. عطش داشت و هیچ چیزی دم دستش نبود جز شرابی جگرسوز. می نوشید و هیچ صدایی از حنجره اش بیرون نمی آمد مگر حرارت برخاسته از مذاب سرخ وردآورد.

چقدر درخت وردآورد بلند بود و هیچ کوتاه نمی آمد. روحیه رویش را برگرداند و با سربازان خوش و بش می کرد و سربازان در اندوه حال بیمار می خواستند که بمیرند. چنان اندوهی که رخسارشان را کبود و سیاه کرده بود. هیچ ماهیگیری لبخند به لب نداشت. روی من سیاه. 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:23  توسط صدرا.ج  | 

  محبوبه های من

 

 

کهیر زده بودم. تمام تنم مثل نقشه ی افریقا شده بود. با پدر سوخته ترین آدم دنیا لب رود کشکان نشسته بودم. از هولی حرف می زدم. می نوشیدم برای فرو نشاندن آتش عشقی که بر جانم بود. این آدم پدر سوخته هم حال من را خوب می دانست. به من می گفت دراز بکش لب آب و به آسمان خیره شو. دراز کشیدم. با آن خنده های مستانه و مرموزش که داد می زد دارد مسخره ام می کند. از خنده هایش خوشم می آمد. دوست داشتم مسخره ام کند. پلاستیک فریزر را بالای سرم گرفت. شراب زرد و کدر را از سوراخ گوشه ی پلاستیک در دهانم می ریخت. با هر جرعه برق در تمام تنم می دوید. او می خندید و من کهیر می زدم. می گفت اگر تمامش را بخورم هولی می آید. در آبی بیکران پیش چشمانم امواجی سهمگین در حرکت بودند. شراب داشت تمام می شد. گفت هولی دارد می آید. تکانی خوردم، دستش را روی سینه ام گذاشت و گفت نه. هنوز می خندید. از خنده هایش خوشم می آمد. هولی داشت از رودخانه آب بر می داشت. پدر سوخته گفت اگر برگردی غیب می شود. بر نگشتم.  غروب که شد جمعه بزها را آورد تا آب بخورند و بزغاله پاییزه ام را در آغوش گرفتم و به خانه برگشتم. راست می گفت. من هنوز که هنوز است محبوبه هایم را ندیده ام. هر بار که خواستم ببینم نیست می شدند. مثل آن ظهر تابستان. هوا داغ بود. تنها بر تخته سنگی در پاتوق ده نشسته بودم. آفتاب تیزی بود در سکوتی تابستانی. صورتم خیس شده بود. نه از عرق که از آن همه کرم که به صورتم مالیده بودم تا به دیدار محبوبه ام بروم. ساعتی نشستم. از پشت سرم صدای کاسه ای می آمد که در کف پاتیل تکان می خورد. هی نزدیک و نزدیکتر می شد. هولی داشت می رفت از رودخانه آب بردارد. اما به جای رودخان به سمت جاده می رفت. خودم را جمع و جور کردم. برگشتم تا ببینمش، هیچ نبود. چشمانم سیاهی رفت و پدر سوخته همچنان می خندید. آواز هم می خواند. صدایش با صدای محبوبه ام در آمیخته بود. گفت فردا شراب هندوانه می آورم، تاثیرش بیشتر است. هر روز کارمان این شده بود. از صبح تا غروب من کنار رودخانه کشکان دراز می کشیدم و از دست پدر سوخته ترین آدم دنیا شراب زرد و کدر نوش جان می کردم و کهیر می زدم. از خنده هایش خوشم می آید. کاش می آمد برویم لب کشکان تا من دراز بکشم و پدر سوخته ترین آدم دنیا با پلاستیک فریزر شراب زرد و کدر در حلقم بریزد و هی بخندد و هی مسخره ام کند تا محبوبه ام بیاد از رودخانه آب بردارد و من هیچ برنگردم برای دیدنش تا جمعه گله را بیاورد و بزغاله ام را در آغوش بگیرم و به خانه بر گردم.

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:28  توسط صدرا.ج  | 
 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:25  توسط صدرا.ج  | 
 
  بالا