تبليغاتX
خانه خاکستری -
 
خانه خاکستری
 
 
 

                                              

                                                   بزنگاه

 

برای نیروانا 

 

۱ 

بی گمان من اکنون در حال نوشتن این کلمات هستم. حتما نزدیک به نیمه شب است و صدای تیک تاک ساعت، وزوز یحچال، لوله آب همسایه و اتومبیل هایی که گهگاه از خیابانهای اطراف عبور می کنند و گاهی هم کامیون می شوند گوشنوازی می کند. صداهای مبهم دورتری نیز به گوش می رسد. قطعا فردا جمعه است و من امروز تا ظهر خوابیده ام، الآن هم بی خوابی به سرم زده است.

تصمیم گرفته ام چیزهایی بنویسم و ممکن است یک وقتی کسی نوشته هایم را بخواند، شاید هم نه. در هر صورت من کاری به این کارها ندارم و چیزهایی را که بخواهم می نویسم، دلیلش هم این است که نمی دانم چطور شد این تصمیم را گرفتم. از اولش هم معلوم نبود که می خواهم چه بگویم. به هر حال تا وقتی که خسته شوم این کار را ادامه می دهم. کسی هم لازم نیست منتظر شود که هر چه زودتر از موضوع سر در بیاورد، چون ممکن است همین الآن تمام شود و یا مدتی طولانی ادامه داشته باشد تا یک وقتی قضیه خودش فیصله پیدا کند.

هر چه بگویم فایده ای ندارد، مثل اینکه بعضی ها عجله دارند تا هر چه زودتر موضوع را برایشان روشن کنم و چیزهایی را که خودم هم نمی دانم چیست و احتمال دارد بگویم بفهمند و یک نفس راحت بکشند. ولی عجیب تر از همه این است که من خودم هم کم کم دارم کنجکاو می شوم که بدانم قضیه از چه قرار است. دوست دارم یک جوری از موضوع سردربیاورم، ولی قول بدهید اگر شما زودتر منظورم را فهمیدید حتما به خودم هم بگویید.

بهتر است یک چیز را همین جا تمام کنم و آن اینکه سعی نکنید بفهمید من کی هستم چون همانقدر که مهم هست بی اهمیت هم هست. پس اسمم را نخواهم گفت، اصرار زیاد هم بی مورد است. لابد مشکلی هست. می گویند من به پدر بزرگم رفته ام. او هم اسمش را به هیچکس نمی گفت بطوری که حتی من هم نمی دانم اسمش چه بود. حتی روی سنگ قبرش هم هیچ اسمی نیست. البته یک شناسنامه توی خانه مان هست که هیچ اسمی ندارد و من شک دارم که مال پدربزرگ است یا من. باز هم البته چون اسم پدر بزرگ را روی من گذاشته اند ممکن است بعد از مرگش شناسنامه اش را برای من  نگه داشته باشند.

 

۲

 حالا که خیلی علاقه نشان می دهید بهتر است کمی در باره خودم برایتان بگویم البته بدون اینکه اسمی در کار باشد. پدر بزرگ می گفت شبی که من بدنیا آمدم خیلی تاریک بود، آنقدر که حتی ستاره ها را نمی شد دید. خاطره تلخی از آن شب داشت، علتش هم این بود که از قضا همان شب یکی از بزهایش در کوه مانده بود و چوپان گفته بود گرگ آن را خورده است. این آقای چوپان آدم جالبی بود. در سالهای آخر عمرش او را دیده بودم، این یکی اسم داشت اما چه کنم که اسمش جمعه بود. یک پایش می لنگید و انگار کمی دیوانه بود، هر چند برای اینکه بازیگوشی یک بز سر به هوا زحمتش را زیاد نکند می توانست فکر کند و دلیلی بتراشد. می گفت گرگ او را خورده است. با اینکه همه فهمیده بودند کلک می زند اما او هیچوقت شگردش را عوض نکرد و همان دلیل را می آورد. اما من این عقیده پدر بزرگ را قبول ندارم، تولدم را می گویم. خودم خواب دیدم که یک روز بارانی پاییز بدنیا آمدم، آب رودخانه زیاد شده بود و همه بزها هم بودند. اما نمی دانم چرا یک بزغاله پاییزه مدام این طرف و آن طرف می دوید و دنبال مادرش می گشت، من می دیدم که مادرش جلوی چشمانش ایستاده اما انگار خودش او را نمی دید و به شدت بی قراری می کرد، من هم تا دیدم اوضاع دارد رو به خرابی می رود زود از خواب بیدار شدم و در کمال حیرت دیدم که بز گم شده پدر بزرگ دم در ایستاده و به من خیره شده، فکر می کنم که در فکر عمیقی فرو رفته بود، اما گمانم یک بزنگاه بیشتر نبود و چون گمانم از فکرم بهتر کار می کند بنا را بر همین گذاشتم.

به هر حال هیچ چیز را نمی شود نادیده گرفت...

 

 ۳

زندگی سخت است، خصوصا اگر بخواهی خوددار باشی. در این روزگار به هیچ چیز رحم نمی کنند. مثلا خود من رنجها کشیده ام تا به اینجا رسیده ام. اولین تو دهنی که از روزگار و ندانم کاری دیگران خوردم این بود که مدرسه راهم ندادند.فکر می کنید گناه من چه بود؟ بی پرده بگویم دلیلش عقیده ام نسبت به اسمم بود. آنها اسم من را می خواستند و من چیزی برای گفتن نداشتم. آنها هم همه چیز را زیر پا گذاشتند و به من گفتند نه. به این ترتیب من از همان شروع وارد اجتماع نشدم، در واقع بز آوردم. آن وقت ها چیزی سرم نمی شد اما حالا خوب می فهمم که برای فعالیت اجتماعی با مشکل قانونی بزرگی روبرو شده بودم. آنها طبق قانون با من لج کردند. هر کاری می بایست در وقتش انجام شود تا نتیجه درستی بدهد. اگر درخت را در فصلش نکارند رشد نمی کند. بنا بر این هر چه می کشم از همان مدرسه نرفتن به موقع است. این که می گویم به موقع ، بعدها رفتم اما ماجرایی دارد که به وقتش برایتان خواهم گفت.

وای که سر اولین کارنامه تحصیلی ام چه کشیدم. ماجرا از آنجا شروع شد که از من عکس خواستند. با وانت گنوله رفتم به شهر تا عکس بگیرم، خب اسمش گنوله بود دیگر. فکر نکنید چون خودم مشکل اسم دارم اسمهای ناجور روی این و آن می گذارم. یک وانت داشت که یک مخزن بزرگ پشت آن گذاشته بود و از شهر نفت

می آورد. دراز بود و تکیده. وقتی پشت فرمان می نشست خودم را تصور می کردم که به جای یک الاغ سوار یک بزغاله سه روزه شده باشم. مدام نگاهش می کردم و دلم برای آن بزغاله می سوخت. به شهر که رسیدیم گنوله جلوی عکاسی پیاده ام کرد.

از شما چه پنهان یک هفته بعد که عکسها را گرفتم جا خوردم. عکس یک پیرمرد بود. عکاس گفت شاید اشتباه شده و دوباره از من عکس انداخت. هفته بعد که برای جواب آمدم سرم سوت کشید. باز عکس همان پیر مرد.  این بار گنوله هم با من بود، زیر زبانی کلی به عکاس غرغر کرد، من ترسیده بودم که خون به پا کند. رفتیم به عکاسی دیگری و یک هفته بعد عکسها را گرفتم، بدون آنکه عکسها را نگاه کنم رفتم و پاکت را به مدرسه دادم. وای که چه وضعی شد. مدیر مدرسه اگر می توانست از دست من سر خودش را گاز می گرفت. نمی دانم این پیر مرد در زندگی من چه می کرد. نشد که نشد. اولین کارنامه ام بدون عکس و بدون اسم صادر شد.

 

 ۴

دوستان، دوستان! انگار من چیزی می خواستم بگویم. اما چه؟ از بس به آدم خیره می شوید که همه چیز از ذهن می پرد. شماها چقدر کم حوصله اید. نا گفته نماند من هم چندان آدم با حوصله ای نیستم، به خاطر همین کم حوصلگی عجول هم هستم. مثلا وقتی غذا می خورم حتما لباسم را کثیف می کنم. گاهی هنوز قاشق غذا به دهانم نرسیده دوست دارم رهایش کنم و لیوان آب را بردارم و سر بکشم که در این بین اتفاقات عجیب و غریبی می افتد. آدم بی انضباطی نیستم، این را کلرنامه های تحصیلی ام به روشنی نشان می دهند. همیشه نمره انضباط بیست. این هم بی زحمت نبود، آخر سر کلاس خفه می شدم. بیست که می دادند تشویق می شدم و سعی می کردم کاری در خور انجام بدهم. دیگر سر کلاس علاوه بر سکوت که طبق معمول کار همیشه ام بود، طوری نفس می کشیدم که صدا نداشته باشد. معلم ها هیچوقت من را نمی شناختند، و هیچوقت نخواستند ببینند این که نمره انضباطش بیست می شود چه کسیست. مثلا یکی از معلم ها که شعر خوب می خواند و هیچ خبر ندارد که چقدر لذت می بردم از شعر خواندنش، گمان نمی کنم اصلا من را بشناسد ، ناگفته نماند که من چیزی از شعرها نمی فهمیدم، نمی دانم چه بود که به من لذت می داد. چشمانش همیشه سرخ بود، لاغر نبود و آرامش خاصی داشت.  یک روز داشت  شعر می خواند و جلوی کلاس قدم می زد چشمم به پاهایش افتاد که برهنه بود، زمین هم از حرارت سرخ شده بود و گداخته اما او با همان آرامش قدم می زد و لحن نرم و آرامبخشش در گوشم می پیچید، می خواستم فریاد بزنم اما صدای معلم مثل آب سردی بود که بر سرم می ریخت. چشمهایم را که باز کردم فقط آسمان پیدا بود. کف حیاط مدرسه بودم، همه بچه ها جمع شده بودند، صورتم خیس بود.

تاول پاهای پدر بزرگ هیچوقت ذهنم را رها نمی کند. یک روز تابستانی داغ که تنها بود برای رفتن به دستشویی در حیاط سرگردان می شود، همان زمان که کاملا کور بود، دستشویی را پیدا نمی کند، زیر پاهایش داغ می شود و برمی گردد، در خانه را هم اشتباه می رود و آنقدر این طرف و آن طرف می دود تا پاهاش می سوزد و بر زمین می افتد. من که یادم نیست، این را پدرم می گفت.

فردا صبح که برف سنگینی آمده بود به مدرسه رفتم. عکس آن معلم روی دیوار بود، گفتند مدرسه تعطیل است و ما به طرزی احمقانه شادمانه به خانه بر گشتیم. گمانم این هم یکی دیگر از دلایل حرام شدن من باشد.

 

صدای وزوز یخچال افتاد، شبهای زمستانی یادم آمد که داخل حیاط منتظر بودم تا به دستشویی بروم و چون لباس گرم تنم نبود بدنم یکباره می لرزید و موی تنم سیخ می شد، مثل همین یخچال که لرزید و ساکت شد. چقدر امشب طولانی است. شما هم که انگار خواب از سرتان پریده است.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:56  توسط صدرا.ج  | 
 
  بالا